نویسندگی

گریه نکن دفتر شعر من! تنها نیستی. من و تو، با هم فراموش می‌شویم...

فراسوی پوچی

۱۴ بازديد
به گمانم من، همان آدم بد قصه‌ها باشم. همانی که مقصود تمام متون و اشعار و ترانه‌های دلشکسته‌ست؛ شاید هم بی‌جهت همه‌شان را به خودم می‌گیرم.
احتمالا اندک وجدان بیدارم دارد در سرم فریاد می‌کشد. می‌خواهد بیدارم کند؟ تا بی‌خواب شوم؟
دیگر فرقی نمی‌کند.
مادرم مرا خوب تربیت کرده‌ست؛ او همیشه سعی دارد دیگران را راضی نگه دارد. بدین جهت فهمیده‌ام که این تنها کاری‌ست که باید از آن پرهیز کنم؛ راضی نگه داشتن همه. 
همین است که چند ده سالی از هم سن و سالانش پیرتر به نظر می‌آید.
سرشت وجدان دخالت در کار‌های بشر است. کاری نمی‌توان کرد. وجدان، آینده را نمی‌بیند؛ پس اگر با آینده‌نگری کاری برخلاف احساسش انجام دهی؛ درد می‌گیرد. می‌سوزد. تیر می‌کشد. فریاد می‌زند. صدایش در سرت می‌پیچد و انعکاسش بار‌ها و بار‌ها بر پیشانی‌ات می‌کوبد. عرق سرد می‌ریزی و پاهایت...پاهایت لرزان زیر میز تکران می‌خورند؛ آنقدر سریع که انگار قصد سبقت گرفتن از قلبت را دارند؛ از تپش‌های پی در پی، نامنظم و غافلگیر کننده‌اش.

اما من از مادرم آموخته‌ام. می‌دانم که نباید فریب آرامش‌های لحظه‌ای‌اش را خورد. می‌دانم که نباید از دردش گریخت و عذابش را به جان خرید.
وجدان، آینده را نمی‌بیند. دارم نجاتش می‌دهم. از درد بیشتر، و از عذاب آینده.

به گمانم من، همان آدم بد قصه‌ها باشم. 
آدمی که به طرز بدی در بازی سرنوشت،خوب است...
و تن به هیچ ذلتی، برای هیچ سیاست و رقابتی نمی‌دهد. کسی که از گرگ بودن خود و چرندگی اطرافیانش لذت نمی‌برد. کسی که تمام تلاشش را می‌کند تا انسان باشد و باقی بماند.
از حماقت دیگران خوش‌حال نباید بود و به هوش خود فخر نباید فروخت چرا که ما چرخ دنده‌ایم.
همگی در کارخانه‌ای عظیم بردگی می‌کشیم. لق زدن و لب پریدگی هر یک از چرخ‌دنده‌های دیگر درد ما را بیشتر و بارمان را سنگین‌تر می‌کند. و زمانه‌مان را خم و کمرمان را هم...
آن‌وقت، دائم با تکاپویی حازم در دایره‌ای از سرنوشت جهان خود، پیش می‌رویم و گرد این دایره هر بار به نقطه‌ی آغاز باز می‌گردیم.
رذالت و حماقت دیگران، اگر ناراحتتان نمی‌کند، بی‌تفاوت رد شوید. من این هشدار استتار کرده را بار‌ها و بارها از متون قدیمی و جدید خوانده و با خود مرور کرده‌ام. و این دقیقا همان کاری‌ست که من به عنوان آدمی بد انجام می‌دهم.
اغلب نه دوستشان دارم و نه بهشان نفرت می‌ورزم. مردم را می‌گویم...
چنین شخصیتی دلپسندشان نخواهد بود. خودم را می‌گویم.
با طناب اگر تاب نسازی و بازی نکنی، دار می‌سازند تا دیگر هیچ‌کاری نکنی.
نامرئی باید بود. دست‌آویز تعصبات پوج، مقصودی جز فراسوی پوچی نخواهد بود.
و این همان کاری‌ست که من به عنوان آدم بد قصه، آن شخصیت حاشیه‌ای که در سکوت می‌میرد و هیچ نویسنده‌ای، هیجانات زندگی‌اش را نمی‌نویسد، انجام می‌دهم؛ بازی نکردن در زمین بازی پوچی، حلق آویز کردن خود به طناب دار_تاب_ و تظاهر به مردنی که سراسر،
زندگی‌ست...