یکشنبه ۲۴ اسفند ۰۴ ۲۱:۵۰ ۴ بازديد
تاریخ، آنقدرها که به نظر میآید، غرور آفرین نیست و آنقدر که ابراهیمی زمزمه میکند، نفرت انگیز هم...
و نه آنطور که حکومتها میپندارند، دحشتناک.
تاریخ، ارقام و اسامی و اتفاقاتیست که باید مدتها پیش فراموش میشدند؛ اما از میان سطرهای نمدار و تا خوردهی زمان، سرک کشیدهاند.
تاریخ به خودی خود، هیچ است. "هیچی" که به طریقی اسرار آمیز، در میان عصرهای مختلف پیدا میشود؛ جهانی را فرو میپاشد و دنیایی را بنا میکند.
"هیچی" که به وسیلهی موجودیتی که میتواند هم زمان غرورآفرین، نفرت انگیز و دحشتناک باشد، جاوید مانده یا میمیرد.
اسلحهای که بشر هرگز قادر به درک دقیق آن نبودهست. و نخواهد بود...
شاید...شاید هر بار به فهمش نزدیک و نزدیکتر باشد اما هرگز به آن نخواهد رسید.
چرا که چیزهایی برای نرسیدن خلق شدهاند؛ اما این نرسیدن، برای ندویدن به سمتشان، بهانهی موجهی نیست. پس قدمی باید برداشت؛ و یا بهانهی بهتری باید تراشید...
این اسلحه را باید به کار گرفت. به نحوی که درستترین و پُر ترین روش ممکن باشد. اما چه کسی میداند؟ کارکرد چیزی را که به درکش حتی نزدیک هم نشدهست. مثل کودکی که نمیداند با چاقو پوست پرتقالش را بکند، یا پوست دستش را. یا شاید هم باید از مادرش کمک بخواهد؟ یا شاید از دندانش کمک بگیرد و چاقو را دور بیندازد؛ چرا که سر و کله زدن با چیزی که نمیدانی چیست، فقط سردرد و زیان به همراه میآورد و ارزش خطر کردن را ندارد. اما آیا یک کودک، به چنین چیزی آگاه است؟ میتواند کنجکاویای که تمام حواسش را معطوف تیغهی برنده و درخشان آن چاقو کردهست، مهار کند؟ گمان نمیبرم. مگر آنکه پیشتر ترس را بر او غالب کرده و کنجکاویاش را پیش از تولد، کشته باشند. که قطعا به قصد فزونی درازنای عمرش انجام گرفتهست، که بسی...بسی قابل احترام است. اما کافی نیست.
بزرگ شدن با ترس درک کردن چیزها، نهادن ترس در وجود چیزها، چیزها را در هم میشکند. چنین چیزی_آدمی_دیگر نمیتواند زنده باشد. هرگز نمیتواند.
و این کار را هیچ مادر آگاه و دلسوزی با فرزندش نخواهد کرد. برخلاف چاقو که اگر خم شده، یا بشکند، بالاخره دستهاش را خواهد برید؛
شکستهترین حالت هیچ مادری، خود، داغ پارهی وجودش را به دل خویش نمیگذارد.
جملهام را مجدد تصحیح میکنم، هیچ مادر دلسوز و آگاهی چنین کاری نخواهد کرد.
دارم فکر میکنم. بیش از حد استاندارد اندیشه. بیش از آنچه نشخوار فکری نامده شود؛ به همه چیز میاندیشم...
به اینکه شاید از ابتدا کار آن تیغهی برنده، بریدن نبوده باشد. شاید بتوان کارهایی بس بزرگتر و مهمتر با آن انجام داد. کارهایی که به عقل هیچ طفل بیزبانی، حتی نابغهترینشان، نمیرسد.
کارهایی که تنها از دست همان چاقو بر میآید.
از دست چیزی که همزمان میتواند غرورآفرین، نفرتانگیز و دحشتناک باشد.
چیزی که بشر آن را، "هنر" مینامد.
هنری که تاریخ را شکل میدهد و جهان را...
حکومتی را میپاشد و دیگری را میگستراند. هنری که شمشیر را، قلم را، ابر را، عَلَم را و همان چاقوی افتاده در دست کودک را، ساخته و هدایت میکند.
اسلحهای که بدون هیچ جنگ و اشارهای، آدمها را تغییر میدهد.
او در همهچیز دست دارد...همهجا هست. در دستان خراطها ، خطاطها ، نقاشها و نویسندگان. و حتی در دستان هنرمند قاتلی توانا نیز رخنه کردهست. و در زبان چرب و دراز دولت مردان_شبه سعادتمندان_ هم...
این سلاح، کارش تنها قتل و غارت و خلق و طهارت نیست. او فریب میدهد؛ از روباه قصههای کودکیمان نیز بهتر مکر میورزد.
و من دلم به حال کلاغهای سیاه روی سپید خویی میسوزد، که به نگاهی، دروغهایش را باور میکنند و به بُغضی، برایش اشک میریزند و با حماسهای، برایش میمیرند.
تاریخ ارقام و اسامیایست که باید مدتها پیش فراموش میشدند؛ اما نه به اشتباه، بلکه کاملا به جا و به وسیلهی هنرمندانی، جا به جا شده و اکنون، در کنار ما ایستادهاند.
و من در مرکز گوشهترین گوشهی تاریخ، در میان صفحات قدم میزنم تا دریابم که این رستاخیز، این بار به سوی نابودی چه چیز، خیز برداشتهاست...
پینوشت:
اگر هردویمان زنده بمانیم_من و تویی که اکنون به چشمانم خیره شدهای_ قول میدهم تَلی از افکارِ پس از رستاخیزم را، برایت باز
بگویم!
بگویم که اکنون، در آغوش مادری آگاه و غمخوار افتادهایم، یا هنرمندی مکار...
_کمند.
و نه آنطور که حکومتها میپندارند، دحشتناک.
تاریخ، ارقام و اسامی و اتفاقاتیست که باید مدتها پیش فراموش میشدند؛ اما از میان سطرهای نمدار و تا خوردهی زمان، سرک کشیدهاند.
تاریخ به خودی خود، هیچ است. "هیچی" که به طریقی اسرار آمیز، در میان عصرهای مختلف پیدا میشود؛ جهانی را فرو میپاشد و دنیایی را بنا میکند.
"هیچی" که به وسیلهی موجودیتی که میتواند هم زمان غرورآفرین، نفرت انگیز و دحشتناک باشد، جاوید مانده یا میمیرد.
اسلحهای که بشر هرگز قادر به درک دقیق آن نبودهست. و نخواهد بود...
شاید...شاید هر بار به فهمش نزدیک و نزدیکتر باشد اما هرگز به آن نخواهد رسید.
چرا که چیزهایی برای نرسیدن خلق شدهاند؛ اما این نرسیدن، برای ندویدن به سمتشان، بهانهی موجهی نیست. پس قدمی باید برداشت؛ و یا بهانهی بهتری باید تراشید...
این اسلحه را باید به کار گرفت. به نحوی که درستترین و پُر ترین روش ممکن باشد. اما چه کسی میداند؟ کارکرد چیزی را که به درکش حتی نزدیک هم نشدهست. مثل کودکی که نمیداند با چاقو پوست پرتقالش را بکند، یا پوست دستش را. یا شاید هم باید از مادرش کمک بخواهد؟ یا شاید از دندانش کمک بگیرد و چاقو را دور بیندازد؛ چرا که سر و کله زدن با چیزی که نمیدانی چیست، فقط سردرد و زیان به همراه میآورد و ارزش خطر کردن را ندارد. اما آیا یک کودک، به چنین چیزی آگاه است؟ میتواند کنجکاویای که تمام حواسش را معطوف تیغهی برنده و درخشان آن چاقو کردهست، مهار کند؟ گمان نمیبرم. مگر آنکه پیشتر ترس را بر او غالب کرده و کنجکاویاش را پیش از تولد، کشته باشند. که قطعا به قصد فزونی درازنای عمرش انجام گرفتهست، که بسی...بسی قابل احترام است. اما کافی نیست.
بزرگ شدن با ترس درک کردن چیزها، نهادن ترس در وجود چیزها، چیزها را در هم میشکند. چنین چیزی_آدمی_دیگر نمیتواند زنده باشد. هرگز نمیتواند.
و این کار را هیچ مادر آگاه و دلسوزی با فرزندش نخواهد کرد. برخلاف چاقو که اگر خم شده، یا بشکند، بالاخره دستهاش را خواهد برید؛
شکستهترین حالت هیچ مادری، خود، داغ پارهی وجودش را به دل خویش نمیگذارد.
جملهام را مجدد تصحیح میکنم، هیچ مادر دلسوز و آگاهی چنین کاری نخواهد کرد.
دارم فکر میکنم. بیش از حد استاندارد اندیشه. بیش از آنچه نشخوار فکری نامده شود؛ به همه چیز میاندیشم...
به اینکه شاید از ابتدا کار آن تیغهی برنده، بریدن نبوده باشد. شاید بتوان کارهایی بس بزرگتر و مهمتر با آن انجام داد. کارهایی که به عقل هیچ طفل بیزبانی، حتی نابغهترینشان، نمیرسد.
کارهایی که تنها از دست همان چاقو بر میآید.
از دست چیزی که همزمان میتواند غرورآفرین، نفرتانگیز و دحشتناک باشد.
چیزی که بشر آن را، "هنر" مینامد.
هنری که تاریخ را شکل میدهد و جهان را...
حکومتی را میپاشد و دیگری را میگستراند. هنری که شمشیر را، قلم را، ابر را، عَلَم را و همان چاقوی افتاده در دست کودک را، ساخته و هدایت میکند.
اسلحهای که بدون هیچ جنگ و اشارهای، آدمها را تغییر میدهد.
او در همهچیز دست دارد...همهجا هست. در دستان خراطها ، خطاطها ، نقاشها و نویسندگان. و حتی در دستان هنرمند قاتلی توانا نیز رخنه کردهست. و در زبان چرب و دراز دولت مردان_شبه سعادتمندان_ هم...
این سلاح، کارش تنها قتل و غارت و خلق و طهارت نیست. او فریب میدهد؛ از روباه قصههای کودکیمان نیز بهتر مکر میورزد.
و من دلم به حال کلاغهای سیاه روی سپید خویی میسوزد، که به نگاهی، دروغهایش را باور میکنند و به بُغضی، برایش اشک میریزند و با حماسهای، برایش میمیرند.
تاریخ ارقام و اسامیایست که باید مدتها پیش فراموش میشدند؛ اما نه به اشتباه، بلکه کاملا به جا و به وسیلهی هنرمندانی، جا به جا شده و اکنون، در کنار ما ایستادهاند.
و من در مرکز گوشهترین گوشهی تاریخ، در میان صفحات قدم میزنم تا دریابم که این رستاخیز، این بار به سوی نابودی چه چیز، خیز برداشتهاست...
پینوشت:
اگر هردویمان زنده بمانیم_من و تویی که اکنون به چشمانم خیره شدهای_ قول میدهم تَلی از افکارِ پس از رستاخیزم را، برایت باز
بگویم!
بگویم که اکنون، در آغوش مادری آگاه و غمخوار افتادهایم، یا هنرمندی مکار...
_کمند.
- ۰ ۰
- ۰ نظر