نوشته‌های یک تناقض

گریه نکن دفتر شعر من! تنها نیستی. من و تو، با هم فراموش می‌شویم...

اسلحه‌ای پنهان

۳ بازديد
تاریخ، آنقدر‌ها که به نظر می‌آید، غرور آفرین نیست و آنقدر که ابراهیمی زمزمه می‌کند، نفرت انگیز هم...
و نه آنطور که حکومت‌ها می‌پندارند، دحشتناک.

تاریخ، ارقام و اسامی و اتفاقاتی‌ست که باید مدت‌ها پیش فراموش می‌شدند؛ اما از میان سطر‌های نم‌دار و تا خورده‌ی زمان، سرک کشیده‌اند.
 تاریخ به خودی خود، هیچ است. "هیچی" که به طریقی اسرار آمیز، در میان عصر‌های مختلف پیدا می‌شود؛ جهانی را فرو می‌پاشد و دنیایی را بنا می‌کند.
"هیچی" که به وسیله‌ی موجودیتی که می‌تواند هم زمان غرورآفرین، نفرت انگیز و دحشتناک باشد، جاوید مانده یا می‌میرد.
اسلحه‌ای که بشر هرگز قادر به درک دقیق آن نبوده‌ست. و نخواهد بود...
شاید...شاید هر بار به فهمش نزدیک و نزدیک‌تر باشد اما هرگز به آن نخواهد رسید.
چرا که چیز‌هایی برای نرسیدن خلق شده‌اند؛ اما این نرسیدن، برای ندویدن به سمتشان، بهانه‌ی موجهی نیست. پس قدمی باید برداشت؛ و یا بهانه‌ی بهتری باید تراشید...
این اسلحه‌ را باید به کار گرفت. به نحوی که درست‌ترین و پُر ترین روش ممکن باشد. اما چه کسی می‌داند؟ کارکرد چیزی را که به درکش حتی نزدیک هم نشده‌‌ست. مثل کودکی که نمی‌داند با چاقو پوست پرتقالش را بکند، یا پوست دستش را. یا شاید هم باید از مادرش کمک بخواهد؟ یا شاید از دندانش کمک بگیرد و چاقو را دور بیندازد؛ چرا که سر و کله زدن با چیزی که نمی‌دانی چیست، فقط سردرد و زیان به همراه می‌آورد و ارزش خطر کردن را ندارد. اما آیا یک کودک، به چنین چیزی آگاه است؟ می‌تواند کنجکاوی‌ای که تمام حواسش را معطوف تیغه‌ی برنده‌ و درخشان آن چاقو کرده‌ست، مهار کند؟ گمان نمی‌برم. مگر آنکه پیش‌تر ترس را بر او غالب کرده و کنجکاوی‌اش را پیش از تولد، کشته باشند. که قطعا به قصد فزونی درازنای عمرش انجام گرفته‌ست، که بسی...بسی قابل احترام است. اما کافی نیست.
بزرگ شدن با ترس درک کردن چیزها، نهادن ترس در وجود چیز‌ها، چیز‌ها را در هم می‌شکند. چنین چیزی_آدمی_دیگر نمی‌تواند زنده باشد. هرگز نمی‌تواند. 
و این کار را هیچ مادر آگاه و دلسوزی با فرزندش نخواهد کرد. برخلاف چاقو که اگر خم شده، یا بشکند، بالاخره دسته‌اش را خواهد برید؛
شکسته‌‌ترین حالت هیچ مادری، خود، داغ پاره‌ی وجودش را به دل خویش نمی‌گذارد.
جمله‌ام را مجدد تصحیح می‌کنم، هیچ مادر دلسوز و آگاهی چنین کاری نخواهد کرد.




دارم فکر می‌کنم. بیش از حد استاندارد اندیشه. بیش از آنچه نشخوار فکری نامده شود؛ به همه چیز می‌اندیشم...
به اینکه شاید از ابتدا کار آن تیغه‌ی برنده، بریدن نبوده باشد. شاید بتوان کار‌هایی بس بزرگ‌تر و مهم‌تر با آن انجام داد. کار‌هایی که به عقل هیچ طفل بی‌زبانی، حتی نابغه‌ترینشان، نمی‌رسد.
کار‌هایی که تنها از دست همان چاقو بر می‌آید.
از دست چیزی که هم‌زمان می‌تواند غرورآفرین، نفرت‌انگیز و دحشتناک باشد.
چیزی که بشر آن را، "هنر" می‌نامد.
هنری که تاریخ را شکل می‌دهد و جهان را...
حکومتی را می‌پاشد و دیگری را می‌گستراند. هنری که شمشیر را، قلم را، ابر را، عَلَم را و همان چاقوی افتاده در دست کودک را، ساخته و هدایت می‌کند.
اسلحه‌ای که بدون هیچ جنگ و اشاره‌ای، آدم‌ها را تغییر می‌دهد.
او در همه‌چیز دست دارد...همه‌جا هست. در دستان خراط‌ها ، خطاط‌ها ، نقاش‌ها و نویسندگان. و حتی در دستان هنرمند قاتلی توانا نیز رخنه کرده‌ست. و در زبان چرب و دراز دولت مردان_شبه سعادتمندان_ هم...


این سلاح، کارش تنها قتل و غارت و خلق و طهارت نیست. او فریب می‌دهد؛ از روباه‌ قصه‌های کودکی‌مان نیز بهتر مکر می‌ورزد. 
و من دلم به حال کلاغ‌های سیاه‌ روی سپید خویی می‌سوزد، که به نگاهی، دروغ‌هایش را باور می‌کنند و به بُغضی، برایش اشک می‌ریزند و با حماسه‌ای، برایش می‌میرند.

تاریخ ارقام و اسامی‌ای‌ست که باید مدت‌ها پیش فراموش می‌شدند؛ اما نه به اشتباه، بلکه کاملا به جا و به وسیله‌ی هنرمندانی، جا به جا شده و اکنون، در کنار ما ایستاده‌اند.
و من در مرکز گوشه‌ترین گوشه‌ی تاریخ، در میان صفحات قدم می‌زنم تا دریابم که این رستاخیز، این بار به سوی نابودی چه چیز، خیز برداشته‌است...



پی‌نوشت: 
اگر هردویمان زنده بمانیم_من و تویی که اکنون به چشمانم خیره شده‌ای_ قول می‌دهم تَلی از افکارِ پس از رستاخیزم را، برایت باز
بگویم!
بگویم که اکنون، در آغوش مادری آگاه و غمخوار افتاده‌ایم، یا هنرمندی مکار...

_کمند.

فراسوی پوچی

۱۳ بازديد
به گمانم من، همان آدم بد قصه‌ها باشم. همانی که مقصود تمام متون و اشعار و ترانه‌های دلشکسته‌ست؛ شاید هم بی‌جهت همه‌شان را به خودم می‌گیرم.
احتمالا اندک وجدان بیدارم دارد در سرم فریاد می‌کشد. می‌خواهد بیدارم کند؟ تا بی‌خواب شوم؟
دیگر فرقی نمی‌کند.
مادرم مرا خوب تربیت کرده‌ست؛ او همیشه سعی دارد دیگران را راضی نگه دارد. بدین جهت فهمیده‌ام که این تنها کاری‌ست که باید از آن پرهیز کنم؛ راضی نگه داشتن همه. 
همین است که چند ده سالی از هم سن و سالانش پیرتر به نظر می‌آید.
سرشت وجدان دخالت در کار‌های بشر است. کاری نمی‌توان کرد. وجدان، آینده را نمی‌بیند؛ پس اگر با آینده‌نگری کاری برخلاف احساسش انجام دهی؛ درد می‌گیرد. می‌سوزد. تیر می‌کشد. فریاد می‌زند. صدایش در سرت می‌پیچد و انعکاسش بار‌ها و بار‌ها بر پیشانی‌ات می‌کوبد. عرق سرد می‌ریزی و پاهایت...پاهایت لرزان زیر میز تکران می‌خورند؛ آنقدر سریع که انگار قصد سبقت گرفتن از قلبت را دارند؛ از تپش‌های پی در پی، نامنظم و غافلگیر کننده‌اش.

اما من از مادرم آموخته‌ام. می‌دانم که نباید فریب آرامش‌های لحظه‌ای‌اش را خورد. می‌دانم که نباید از دردش گریخت و عذابش را به جان خرید.
وجدان، آینده را نمی‌بیند. دارم نجاتش می‌دهم. از درد بیشتر، و از عذاب آینده.

به گمانم من، همان آدم بد قصه‌ها باشم. 
آدمی که به طرز بدی در بازی سرنوشت،خوب است...
و تن به هیچ ذلتی، برای هیچ سیاست و رقابتی نمی‌دهد. کسی که از گرگ بودن خود و چرندگی اطرافیانش لذت نمی‌برد. کسی که تمام تلاشش را می‌کند تا انسان باشد و باقی بماند.
از حماقت دیگران خوش‌حال نباید بود و به هوش خود فخر نباید فروخت چرا که ما چرخ دنده‌ایم.
همگی در کارخانه‌ای عظیم بردگی می‌کشیم. لق زدن و لب پریدگی هر یک از چرخ‌دنده‌های دیگر درد ما را بیشتر و بارمان را سنگین‌تر می‌کند. و زمانه‌مان را خم و کمرمان را هم...
آن‌وقت، دائم با تکاپویی حازم در دایره‌ای از سرنوشت جهان خود، پیش می‌رویم و گرد این دایره هر بار به نقطه‌ی آغاز باز می‌گردیم.
رذالت و حماقت دیگران، اگر ناراحتتان نمی‌کند، بی‌تفاوت رد شوید. من این هشدار استتار کرده را بار‌ها و بارها از متون قدیمی و جدید خوانده و با خود مرور کرده‌ام. و این دقیقا همان کاری‌ست که من به عنوان آدمی بد انجام می‌دهم.
اغلب نه دوستشان دارم و نه بهشان نفرت می‌ورزم. مردم را می‌گویم...
چنین شخصیتی دلپسندشان نخواهد بود. خودم را می‌گویم.
با طناب اگر تاب نسازی و بازی نکنی، دار می‌سازند تا دیگر هیچ‌کاری نکنی.
نامرئی باید بود. دست‌آویز تعصبات پوج، مقصودی جز فراسوی پوچی نخواهد بود.
و این همان کاری‌ست که من به عنوان آدم بد قصه، آن شخصیت حاشیه‌ای که در سکوت می‌میرد و هیچ نویسنده‌ای، هیجانات زندگی‌اش را نمی‌نویسد، انجام می‌دهم؛ بازی نکردن در زمین بازی پوچی، حلق آویز کردن خود به طناب دار_تاب_ و تظاهر به مردنی که سراسر،
زندگی‌ست...

خاک ما

۱۹ بازديد
خاک حاصلخیز ما تشنه به خاک افتاده‌است.
خاک و خون برپا شده دل بی صدا افتاده‌است.
دست‌های پینه بسته دردشان حالا کمی...
بیشتر از پیش این سوزش به جا افتاده است.
درد ما امروز رنج دیدگان خسته است.
چشم‌هایی که به زیر از شرم نان افتاده‌است.
می‌رود رودی ز خون آدمیت بر زمین...
حول دنیا بر سر افراسیاب افتاده‌ست.
دم ز عدل و عادل و مردم ستایی می‌زنند؛
دلق کاذب، این نقاب از دستشان افتاده‌ست.
خون ما در شیشه شرب ناب آنها شد ولی...
طالع نحسی از آن در ظرفشان افتاده است.
کودکان ما ندانند آرزو از آن چیست!
کین عروسک ها ز دست سردشان افتاده است.
شعر من در سینه دارد، حرف های بی شمار...
جوهر جوشانم اما از توان افتاده است.
ای دریغا حسرت و اندوه ما پایان نداشت!
آدمی از آسمان بهر همین افتاده‌‌است.
 
شاعر: کمند
 

در خانه‌ی ما...

۲۱ بازديد
در خانه‌ی ما هیچ کس برای هنر ذوق نمی‌کند. حرفش که می‌شود، همه یاد درس می‌افتند. اینکه تکالیفت را انجام داده‌ای؟ امتحان‌هایت را چطور؟ همه را بیست گرفته‌ای؟ 
اینجا همیشه این چیز‌ها به من نیامده! تقدیر نامه‌ها به دیوار میخ می‌شوند و کسی خبردار نمی‌شود. می‌گویند هنر مکروه است اما بار‌ها مهر قرمز رنگ حرام را در ذهنشان رویش زده‌اند. اینجا همه مقید و مومن اند و هنرمند‌ها نه تنها صدای بلند خنده‌هایشان، بلکه فریاد نهیب هق‌هق‌ دردناکشان، شنیده نمی‌شود. هر کس سازی می‌نوازد و آوازی می‌خواند و ما مانده‌ایم عربی برقصیم، یا ترکی. طفلی مردمانش همگی گوش درد دارند و پنبه‌ها را از گوش‌هایشان در نمی‌آورند و فقط حرف می‌زنند. کلماتی که پاسخشان شنیده نمی‌شود و در نتیجه مکالمه‌ای شکل نمی‌گرد. اما متکلم‌های وحده از مدت‌ها پیش ورق معامله‌را از سوی هر دو طرف مهر و امضا کرده‌اند. 
مسیر آینده اینجا دو راه بیشتر ندارد و غیر از آن دو هر راهی خطاست. 
آدم‌هایش حرف‌های مرا نمی‌فهمند و کار های مرا نمی‌بینند...
چون در خانه‌ی ما، هیچ کس برای هنر ذوق نمی‌کند! 

_کمند.پ
 

بُت

۲۰ بازديد
در انتخاب کلمات وسواس خاص و سلیقه‌ی بی‌نظیری دارد و این به خودی خود، یک بُت زیبا و پرستیدنی از آن در ذهن حراف من، می‌سازد.

جای خالی...

۱۷ بازديد


روی دیوار مترو نوشته بود" برای حال خوب خودتان، اینجا سیگار نکشید!" بیچاره نمی‌دانست، همین حال مثلا خوبمان را مدیون همین دودی هستیم که سینه‌مان را سیاه می‌کند...
که اگر نمی‌کرد نمی‌دانستیم جای خالی آنان که وقتی باید باشند می‌روند را، با چه پرکنیم!

_کمند.پ
 

دل من!

۳۰ بازديد
اختیاری که به انکار تو دارد دل من...
دل من داند و من دانم و دل داند و من!

جمله‌ی طلایی!

۲۲ بازديد
اگر طبق عقیده‌ی نویسنده‌ی کافه پیانو، هر کتابی یک جمله‌ی طلایی داشته باشد که تمام صفحاتش را توضیح دهد و درکش، با خواندن مفهومیِ تک تک جملات آن کتاب، برابری کند؛ همه‌ی مردم دنیا حداقل برای یک بار هم که شده باید به این فکر بیفتند که" جمله‌ی طلایی کتابشان چیست؟" حتی اگر نویسنده نباشند و یحتمل اگر که تا صد سال دیگر هم عمر کنند، دست بر قلم نخواهند برد.

سوالی که من و ذهنم مدتی‌ست که در تلاش برای پیدا کردن پاسخش، به مشاجره می‌پردازیم. نه اینکه جواب دادن به یک چنین سوالی سخت باشد...نه اصلا! بلکه از نظرم جواب دادن به یک چنین سوال‌هایی غیر ممکن است و شاید اصلا یک سری سوال‌ها هستند که بهتر است بی‌جواب باقی بمانند چرا که بیش از یک پاسخ برایشان آفریده شده...
پاسخ‌هایی که هرکدام بُعد متفاوتی از شخصیت خالق اثر را برای خوانندگان برملا می‌سازد.
جمله‌ی طلایی یک داستان می‌تواند شبه جمله‌ای باشد مثل"آوخ" که می‌تواند با همان قد و قواره‌ی کوتاهش حجم یک کتاب سی صد صفحه‌ای را به دوش بکشد و حق مطلب را حتی بهتر از آنچه که شایسته و بایسته است، ادا کند.
با تمام این احوالات، شاید بهتر باشد سوال مطرح شده را تصحیح کنم و به جایش از خودم بپرسم که" جملات طلایی کتابم، چیستند؟" و حتی چه می‌توانند باشد؟
که جواب دادن به سوال اول شاید معقول باشد؛ اما پاسخ‌ سوال دوم کمی پیچیده است و می‌تواند به قطر آرزو‌هایم
به درازا بکشد.

_کمند

شکستم!

۲۸ بازديد



تو نشنیدی ولی من بد شکستم!

شکستم در دلم، من بد شکستم!

غرورم را، جنون و های و هویم...

در این ماتم چه بد من، من شکستم!

چه خاموش است درد لَن ترانم...

در این بغضی که در خلوت شکستم!

تو از نفرت برایم شعر خواندی...

من از هجرت، کمر یک سر شکستم!

دلم دلگیر شد از بی‌وفایی...

وفا کردم به عهدم، من شکستم!

شکسه آه من در کنج سینه...

که قلبم را برایت،بد شکستم!


شاعر: کمند.پ

چشمت را ببند.

۲۳ بازديد

تولدت مبارک...


اگر قرار باشد که فردا هدیه را به او بدهم و حداقل همین یک بار جای آنکه فراموشم شود زود تر دست به کار شوم. باید کلمات را برتن کاغذ مغاره بزنم تا برایم یادآور حرف هایی باشند که او باید بشنود چه از زبان من و چه از جوهر قلمم...

می خواهم برایش شعری بخونم شعری که همچو شاعرش با تمام شاعرانه هایش اندکی غم دارد.

احساسی که شاید در این روز فرخنده جایز نباشد. اما مگر نه اینکه آدم به وقت ورود به دایره ی مجهول دنیا گریه می کند؟
می دانی... بنظرم آن اولین اشکها که بر چهره ی آدمک هراسناک جاری میشود در حالی که حنجره می خراشد واقعی ترین خالصانه ترین پاکترین و به جاترین قطرات اشکی هستند که جاری میشوند و از آن پس تک تک لبخندهایی که به هنگام سوختن شمع و بند آمدن نفس بادکنکهای رقصان در هیاهوی جمعیت خندان، به لب 
می نشینند، دروغی بیش نیستند!

و تو هم... دروغگوی خوبی نیستی.

میخواهم برایت شعری بخوانم و تو هم در عوض حقیقی ترین لبخندی را که میتوانی، نشانم دهی.

میخواهم هر سال که شعله ی شناور شمع ها را نگاه میکنی نگاهت صادقانه بخندد...

حتی اگر ورزگاری منی نبود که لبخند میهمانش کنی؛ به هوای عهدی که بستی فراموش نکن که بخندی....

همیشه....




برایت شعر می‌خوانم، چشمت را ببند.

سرود عشق می‌خوانم، چشمت را ببند.

دلم می‌گیرد و با خنده‌ات وا می‌شود!

وصف یک لبخند می‌خوانم، چشمت را ببند.

چشم بسته در نگاه خالی من می‌روی...

خشت خشت خانه می ریزد، چشمت را ببند.

من به دنبال مسیحای وجودت می روم...

دیر می‌آیم دوباره، باز چشمت را ببند.

نمی‌خواهد که این غم را ز غم دورش کنی!

نکن ویرانه‌ام بدتر، تو چشمت را ببند.

در این آواره‌ی خالی نبر یادت مرا!

که می‌میرم به آسانی، تو چشمت را ببند.

به یاد و شادی روح کمند قصه‌ ها

بزن لبخند و دینت کن ادا و باز

چشمت را ببند.

_کمند...